|
هر کی خدا رو دوست داره
|
سلام ...........
نميدونم الان كه دارين اين نوشته رو ميخونين چه احساسي دارين اما من كه خيلي دلم گرفته يه بار يه دوستي بهم گفت اگه اون چيزي رو كه خيلي دوستش داري ، رها كني و ببخشيش به يكي ديگه خدا بهتر از اونو بهت ميده... منم امروز همين كارو كردم ، خيلي سخت بود بهش احتياج داشت ... خدا هميشه بهتر ميدونه ؛ آيا واقعا بهتر از اون بهم داده ميشه ؟ ميدونم اينجوري فكر كردن و توقع داشتن زياد قشنگ نيست اما ميدونين گاهي اين طور نيست كه بگيم فقط براي رضاي خداست كه كاري ميكنيم بلكه يه وقتايي اگه نتونيم از خودمون بگذريم حتي خودمونم ديگه نميتونيم از ايني كه هستيم راضي باشيم ، حالا با اين همه غم فقط وقتي به اين فكر ميكنم كه كارم درست بوده ميتونم كمي آروم بشم..... كاش بشه گاهي خدا با هامون حرف بزنه ، وقتي خسته ايم دستمونو بگيره و بتونيم خودمونو توي آغوشش رها كنيم..........
بياين اين شب جمعه اي براي هم دعا كنيم براي اونايي كه بي كسن ، بيمارن ، دلشكستن ، تنهانو غم دارن براي امام زمانمون،ميدونم يه حالي شدين خيلي دوستش دارين مگه نه ؟ خيلي وقتا تنها كسي رو كه شايد اصلا بهش فكر نميكنيم اون باشه ؛ اميدوارم هنوز ازمون نا اميد نشده باشه.............
[ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 ] [ 11:52 PM ] [ دوستدار خدا ]
[ ]
از میان کسانی که برای دعای باران به میعادگاه می روند تنها کسانی که با خود چتر می برند به کارشان ایمان دارند. [ جمعه 20 آبان1390 ] [ 5:44 PM ] [ دوستدار خدا ]
[ ]
طلبه ای نزد پدر روحانی ماکاریو رفت و از او خواست بهترین راه جلب رضایت خدا را به او بگوید . ماکاریو گفت : به گورستان برو و به مرده ها توهین کن . طلبه دستور پدر روحانی را انجام داد و روز بعد نزد او برگشت . پدر روحانی گفت : جواب دادند ؟ - نه . - پس برو آنها را ستایش کن . طلبه اطاعت کرد و همان روز عصر ، نزد پدر روحانی برگشت . پدر از او پرسید : که آیا مرده ها جواب داده اند ؟ طلبه گفت نه . پدر روحانی گفت : برای جلب رضایت خدا همین طور رفتار کن . نه به ستایش های مردم توجه کن و نه به تحقیرها و تمسخرهایشان . این طور می توانی راه خودت را در پیش بگیری .
[ چهارشنبه 8 تیر1390 ] [ 4:53 PM ] [ دوستدار خدا ]
[ ]
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت. منبع: http://kumail.blogsky.com (خدا همين نزديكي هاست) [ جمعه 30 اردیبهشت1390 ] [ 1:3 AM ] [ دوستدار خدا ]
[ ]
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر. منبع: http://kumail.blogsky.com (خدا همين نزديكي هاست) [ جمعه 30 اردیبهشت1390 ] [ 1:2 AM ] [ دوستدار خدا ]
[ ]
مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر ۴ ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد! منبع: http://kumail.blogsky.com (خدا همين نزديكي هاست) [ جمعه 30 اردیبهشت1390 ] [ 1:1 AM ] [ دوستدار خدا ]
[ ]
کودکی ده ساله که دست چپش به دلیل یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد… پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد! استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود. استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد. سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد! سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت: “دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود، که تو چنین دستی نداشتی! یاد بگیر که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنی. راز موفقیت در زندگی، داشتن امکانات نیست، بلکه استفاده از “بی امکانی” به عنوان نقطه قوت است.
منبع: http://kumail.blogsky.com (خدا همين نزديكي هاست) [ جمعه 30 اردیبهشت1390 ] [ 0:59 AM ] [ دوستدار خدا ]
[ ]
روزی پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند. پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند. پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد. پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بیفایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد. بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند. پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: « پس گیاه تو کو؟» پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد. در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند. پادشاه روی تخت نشست و گفت:« این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.» پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهی نیاز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافی دست بزند.» منبع: http://kumail.blogsky.com (خدا همين نزديكي هاست) [ جمعه 30 اردیبهشت1390 ] [ 0:55 AM ] [ دوستدار خدا ]
[ ]
حکایت است که پادشاهی از وزیرخدا پرستش پرسید: بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ، و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی. وزیر سر در گریبان به خانه رفت . وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟ و او حکایت بازگو کرد. غلام خندید و گفت : ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد. وزیز با تعجب گفت : یعنی تو آن میدانی؟ پس برایم بازگو ؛ اول آنکه خدا چه میخورد؟ منبع: http://kumail.blogsky.com (خدا همين نزديكي هاست) [ جمعه 30 اردیبهشت1390 ] [ 0:54 AM ] [ دوستدار خدا ]
[ ]
ناپلئون با لشکرش در راه فتح مسکو بود. در جایی برای استراحت توقف کردند و اردو زدند. ناپلئون در کنار جاده مشغول قدم زدن بود که دید پیرمردی آرام در گوشه ای زیر آفتاب دراز کشیده است. منبع: http://kumail.blogsky.com (خدا همين نزديكي هاست) [ جمعه 30 اردیبهشت1390 ] [ 0:53 AM ] [ دوستدار خدا ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |